|

"دلم گرفته
دلم عجیب گرفته..."
سهراب می فهمید،من نمی فهمیدم
سهراب می خندید،من گریه می کردم
از فاصله گفت،من متــر می کردم
از صدا گفت،من گوش می کردم
از عطش گفت،من آب می خوردم
از حقیقت گفت،منطقش سنجیدم
حال می فهمم چرا
"من از هجوم حقیقت به خاک افتادم"
و خوب فهمیدم
فاصله را بایست بوئید، صدا را بایست نوشید
عطش را باید حس کردو حقیقت را گوش ....
بودن نبودن نیست و نبودن هم نبودن نیست
قلم از افکارم تاب برمی دارد و دلم بی تاب
ودرونم پر،پر از ذره ذره آتش زیر دانه دانه برف
که آرام آرام می بارد و سنگین و سنگینش می کند
و سوز صدایی که آتش نگرفته بایدش خاموش کرد
سیاهی شب روزگاری طعم نور می داد واکنون از فرط سیاهیش به روز هم وفا ندارد
ماه را بــگو!!!
نفرینش باد و باد رانیز...
پتک زمان آهنم را خوب می کوبد!! آی می کوبد...!
خود می دانی،اول آتشش می زند و بعد می کوبد...
من زخمی ایامم
قلبم از جراحتش تیــــر میکشد و چشمانم فریااااد!
دست هایم زخمی شده و پاهایم از سایش زنجیرهایی که بسته ام،ضعف می رود
همه اش بازی زمان است
ثانیه ها باید بگذرد
ساعت ها،ماه ها،سال ها و شاید قرن ها
بعضی می میرند،بعضی می رنجند،بعضی می لغزند بین ثانیه ها تا قرن ها
همه بین یک تا دو است ،بین دو تا سه و بین سه تا...
گاه باید مرد،گاه رنجیدن،گاه لغزیدن و گاه کشیدن
شاید درد،شاید غم،شاید انتظارو شاید دست...
جمعشان زندگی است و به قولی "فریبی است ساده و کوچک"
دلم گرفته،دلم عجیب گرفته ...
به دفتر شعرم تفال می زنم:
"...ودلم بس لرزید
و دوپایم افتاد
راه را پس می زد
دست هایم برگشت
قلب خواهش می کرد
عقل پوزش می خواست
عشق می گفت:...نفس...!"
(ثمین) |